مینیمال‌طور

مام وبلاگ داریم. آرع

مینیمال‌طور

مام وبلاگ داریم. آرع

هشدار!

DON'T PANIC!

قبل از دست زدن به هرگونه عمل خطرناک، برای پیشگیری از صدماتِ جبران ناپذیر، لطفاً پست اول را مطالعه بفرمایید.

(در حال حاضر پست اول وجود خارجی ندارد)

بایگانی
آخرین مطالب

هشدار!

Khoza'bal Ahead!

(خطر مرگ)

همین الان رفتم دست‌به‌آب.

واکنش حضار: :/ خب کوفت و رفتی دست‌به‌آب. چندش دو بعدی :|

نه خب حتماً خبر دارید که خلاقانه‌ترین ایده‌های تاریخ تو دست به آب به ذهن بشر رسیده.

کاری هم به مشتق‌ناپذیری نمودار مربوطه نداریم.

و بعله. این‌طوری شد که گفتم این‌جا که خالیه، بیام یه پست بزنم حداقل. فوقش چهار نفر یه فحشی چیزی می‌دن تموم می‌شه می‌ره دیگه. ترس نداره که.

و مستحضر هستید که من زورم نمی‌رسه عین این عزیزانی که در لینک‌دونی وبلاگم هستن پستای خفن‌خفن بزنم و همه رو تحت تأثیر کلام خویش قرار دهم. پس کج دار و مریز می‌رویم به سوی جلو. (هرچند نمی‌دونم معنیش چیه.)

جالب توجه‌ترین نکته این بید که من تا کمتر از یه ماه دیگه کنکور دارم. و هر کی می‌بینتم می‌گه برو درس بخون بچه. منم نمی‌خونم. انقده حال وده :hammer: اهم :| ولی بعله. تا سی روز دیگه یا به فنای جمیع‌الابعاد می‌رم، یا نمی‌رم. There is no way in between بیایید همگی دعا کنید نرم.

اگه برم، نمی‌دونم راستش چی می‌شه :| کلاً تو مدرسه که مشاورا، معلما و بچه‌ها همه دیدگاهشون اینه:

«سرنوشت ما این است که کنکور قبول شویم و به دانشگاه برویم و اگر نتوانیم باید سال بعدش بریم و اگر نشد سال بعدش و سال‌های بعدی و انقدر به این روند ادامه خواهیم داد تا یا کنکور قبول شویم یا به صاحب کنکور بپیوندیم.»

دقیقاً همون مشکلی که با درسای راهنمایی رانندگی دبستان داشتم:

«اول سمت راستو نگاه کن، اگه ماشین نیومد برو، بعد سمت چپو نگاه کن، اگه ماشین نیومد برو ^_^»

سوال مهمی ذهن انسان را مشغول می‌کند:

اگه ماشین می‌اومد چی؟!

WHAT THE HECK SHALL I DO THEN?!

و به نظر هیچ شخص دیگه‌ای غیر از من مشکلی با این الگوریتم ناقص نداشت. یعنی شما آخرین آدم باقیمانده رو زمین رو بردار، دستشو بده به یه روبات با این برنامه. بعد آب و غذا بذار اون‌طرف اتوبان. بعد یارو به رباته می‌گه بریم آب و غذا رو بیاریم. رباته می‌گه باشه. یه نگاه می‌کنه، می‌بینه ماشین می‌آد (یه روبات دیگه سوارشه مثلاً :| پساآخرالزمانیه قضیه.) بعد چون حالت دیگه‌ای تعریف نشده برنامه به پایانش می‌رسه و روبات منفجر می‌شه. بعد انسان‌ها هم منقرض می‌شن.

آره تهش قضیه این‌که کلاً این کنکور نه تنها چرته، بلکه تناقض هم داره. الان Nevermind کوهن داره پخش می‌شه و فکر کنم منظورش کنکور بوده بیچاره. ملت برداشتن واسه خودشون تحلیل کردن.

The war was lost
The treaty signed
I was not caught
I crossed the line
I was not caught
Though many tried
I live among you
Well disguised
I had to leave
My life behind
I dug some graves
You’ll never find
The story’s told
With facts and lies
I have a name
But nevermind
بعله. نورمایند آقا نورمایند.
و این‌که چند روز هست تب پادکست گرفتم. می‌شینم پادکستای مصاحبه با این آدم خفنا رو موقع دوتا بازی کردن گوش می‌کنم، بعد هی انگیزه می‌گیرم. بعد دابل‌کیل می‌گیرم. بعد بازی تموم می‌شه یادم می‌افته کنکور دارم. زهی خیال باطل آقا.

ZAHI KHIALE PHUCKEN' BATEL

اهم. ببخشید یهو جوگیر شدم. این‌که آره، ما خیلی بدبختیم. قدر ما جوونا رو بدونید.
الان که فکرشو می‌کنم من بیش از حد بدبختم :| این امتحان آخر قبل از جلسه از یکی پرسیدم چند می‌شی. گفت پونزده شونزده.
بعد امتحان گفتم چند شدی؟ گفت نوزده و نیم، نیم نمره رو مطمئن نیستم.
- مگه نگفتی پونزده شونزده می‌شی؟
- خب تقلب کردم :| duh :|
یکی از بزرگترین لحظات facepalm زندگیم بود. الان که فکرشو می‌کنم من از نهایی سوم تا الان کلاً درس نخوندم ://////
حاجی اشتباه شد. من دیگه خیلی بدبختم. آقا کمک :\
خب یکم از ادعای بدبختی فاصله می‌گیریم. من اصلاً خیلیم خفنم. اصلاً استیو جابزم از مدرسه اخراج شد (نه نشد) اینشتینم ریاضیش رو می‌افتاد (نه نمی‌افتاد) نیوتونم از مدرسه اخراج کردن (ادیسون بود)
چقدر زیاد شد. دارم سعی می‌کنم نسبت مفهوم به حجم متن رو بالا نگه دارم ولی موفقیت خاصی رو احساس نمی‌کنم.
خب آقا جمع‌بندی می‌کنیم:
- کنکور خیلی مضحکه و آقامون کوهن هم قبول داره.
- من خیلی بدبختم.
- این پست هیچ مفهومی نداره.
- روبات‌هایی که پراید می‌رونن به زودی دنیا رو تسخیر خواهند کرد.
- موز.
  • خودِ صدرا

هشدار سلامتی: این پست را دوبار بخوانید

(خطر مرگ)

پیش مقدمه:

سلام به انگشت‌شمار خوانندگانِ این وبلاگِ داغانِ من. اگر در طی ماهیان آتی، پیگیرِ اخبارِ مربوط به این وبلاگ در خبرگذاری‌های مربوطه بوده باشید، من زدم وبلاگو پوکوندم. برای اطلاع از علت و چگونگی این وقایع ناگوار، به ادامهٔ پست توجه بفرمایید.

نکته: اگر برای عمر خود ارزش قائل هستید، و یا به خزعبلات علاقه‌ای ندارید، به داستان اصلی در پستِ بعد skip کنید. (اگر به خزعبلات علاقه‌ای ندارید اینجا چیکار می‌کنید؟ :/)

مقدمه (backstory):

ماجرا از اونجا شروع شد که (ماجرای نوشته شدنِ این پست، نه پاک شدنِ وبلاگ. اگر انقدر خفن بودم که داستان رو با فلش بک شروع کنم الان داستان‌نویس بودم) اینجانب توسطِ داییِ گرامی فراخوانده شدم به انجام یک سری عملیاتِ امداد و نجات بر روی لپ‌تاپِ ایشان (بگریید به حالِ من. آچار فرانسهٔ بی‌مزد در زمینهٔ امورِ رایانه‌ای)

پس از انجام عملیاتِ امداد و نجات و رهایاندنِ مودم از مرگِ حتمی (طیِ عملیاتِ پیچیده و طاقت‌فرسایِ Wizard->Enter Username->Enter Password->SUPRISE YOU ARE CONNECTED TO THE ALMIGHTY INTERNET) از بنده درخواست شد که به نصبِ نرم‌افزاری خطرناک تحتِ عنوانِ «مرورگَردِِ موزیلا» (به خدایِ احد و واحد همینو نوشته بود رو کاغذ) مبادرت ورزم. من نیز با فکرِ «ما که این‌همه راه اومدیم یهو بریم تا تهش دیگه» این عملیات خطیر را به جان پذیرفتم.

تلاش شمارهٔ یک: به وبسایتِ صهیونیستیِ موزیلا مراجعه نموده و به دانلودِ نصّابِ ضدارزشِ آن کمپانی خبیث مبادرت ورزیدم. نرم افزارِ موردِ نظر با حجمِ ۸۸۰ کیلوبایت دریافت گردید و پس از یک سری عملیات‌هایِ زیرپوستی و مخفیانه، به ریشِ نداشته‌ام خندید و به خارجی فحش داد:

«55 min remaining bande khoda»

با سلام و صلوات راهیِ تلاشِ شمارهٔ دو شدم.

تلاشِ شمارهٔ دو: با در خاطر داشتنِ این که این ابزارِ جاسوسیِ سیا، قبلاً بر یکی از لپ‌تاپ‌هایِ دیگرِ دایی‌جانِ بزرگوار نصب گردیده (به دستِ دستانِ نفرین‌شدهٔ شخصِ بنده، که در برابرِ تطمیع‌هایِ موساد، نتوانستم مقاومت نمایم. پاستیل خرسی می‌دادن لامصبا) سعی کردم اقدام به کلک رشتی نموده و با دستگاهِ ذخیره‌سازیِ اطلاعاتِ قابلِ جدا شدن (فلش) نرم‌افزارِ مربوطه لپ‌تاپ به لپ‌تاپ کنم.

پس از روشن کردنِ لپ‌تاپِ دوم، رایانهٔ مورد نظر که لنوو بود و ساختِ کشورِ دوست و همسایه چین، روحیهٔ بسیجی خود را رخ نمایاند و ضرباتِ مهلکی را پی در پی به وجدانِ شستشوی مغزی داده شدهٔ من وارد نمود. این لپ‌تاپ در برابرِ نصب نرم‌افزارِ انگلیسای خائن، اقدام به بالا آمدن نمود، البته با صفحه نمایشِ چرخش یافته به سمتِ چپ (به همین قبله قسم) و موردِ فحاشی قرار دادنِ مجددِ بنده:

«windows update is in progress don't turn off your computer vagarna dasteto ghat mikonam»

در راستایِ همین وقایع، دیدم که انگار یه سی چهل دقیقه‌ای معطلم. پس با همان لپ‌تاپِ اولِ مربوطه شروع به وب‌گردی نمودم.

و در حالِ مطالعهٔ وبلاگ‌های مختلفِ دوستان بودم که به ناگاه فکرِ راه اندازیِ مجددِ وبلاگ به ذهنم خطور کرد...

ادامه دارد...

  • خودِ صدرا